تنها نه دست من ؛ همهء شاعران تو را
با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند
با قافیه به قافلهء عشق می رسند
وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زدهء شاعران ِمست
من ایستاده ام که ببوسم لب تو را
ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است
ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !
خاقانی ست آنکه نشسته ست روی خاک !


آن هم نظامی ست که مجنون تر از همه
از هجمهء نگاه تو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ که ماه تو را شمس دیده است
فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست

 


حافظ که ساق پای تو را دید می زند
از یاد برده است که ساقی و جام چیست !

 

 

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو
اما بهشت را به گلستان نمی برد

 


خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند
دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد
. . . .