با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
 
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
 
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
 
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
 
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
 
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
 
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

علیرضا بدیع