گفتم که خوب می شود اما خراب شد

نفرین مگر به جای دعا مستجاب شد

گفتم که عشق با تو مرا آشتی دهد

این نقشه هم به دست تو نقش برآب شد

 مغرور سالهای عبادت شدیم وحیف

آن رنج بی حساب ، وظیفه حساب شد

 صدها هزار دانه ی انگور له شدند

چرخید وروزگار به کام شراب شد

بغضی که روی حنجره ی غنچه مانده بود

پرپر شد ودر آتش  غیرت گلاب شد

قتل پسر به دست پدر رسم ما نبود

تاریخ اسیر خدعه ی افراسیاب شد

هرچند اگر سیاوش از آتش عبور کرد

امّا تنش درآتش تهمت کباب شد

روزی که سرنوشت بشر را خدا نوشت

گندم برای قصه ی او انتخاب شد