لب ها  برای بوسه  به جامت  پیاله  شد

اما عطش   به  ساغر  دیگر  حواله  شد

 انصاف کو که تشنه‌ام و باده  زیر خاک

ما را خمار کشت  و می ات هفت ساله شد !

نم نم گرفت گریه و خشمم به آب رفت

فر یاد ، آنقدر   نکشیدم  که  ناله   شد !

جاری شد از قنات قدیمی به کوزه ای 

از چاه ها گذشت  و گرفتار چاله  شد !

ناگفته ماند  نکته  اندوه  و  داغ   شهر

بیهوده یک سوال  و هزاران  رساله شد  

همسایه بود بامن و یک صبح ناگهان

دستاربرسرش  به کلاه  استحاله   شد

سرمست بود شیخ وندانست وجه می

دردست های نفرت مستان مچاله شد !

**

 دلخون آن انار عزیزم که درحجاب

یک عمر ماند  و لقمه سطل زباله شد !

تاریخ  ارگ  بم  شد و ازبس تکان نخورد

افتاد از شکوهش و  کوه  نخاله  شد !

آنگاه دست های  قنوت من  از  دعا

نومید و  پای  سرخی  اشکم  پیاله شد !!

علیرضا سپاهی