ای نگاهت موجی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

 

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلـارایی تو

 

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

 

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

 

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش