بغل وا کن که من مال توهستم

پریشان تر  ز  احوال تو هستم

 

تو هم مانند ِمن باران پرستی

زِ بوی خاکِ باران خورده مستی

 

ولی من مستِ شبهای تو هستم

همیشه غرقِ رویای تو  هستم

 

کمین کردی به راهم روزگاری

دمار  از  روزگارم  در میاری

 

کمانِ  ابروانت تاب خورده

زِ رویت طعنه بر مهتاب خورده

 

چه مهتابی که انوارش خدایی ست

وَ  رنگِ آخرش مرگ و جدایی ست

 

شبی در خواب دیدم قاصدک را

به چنگ آورده بودم قاصدک را

 

صدای قلبِ خود را می شنیدم

به سوی قاصدک من می دویدم

 

مرا در خود تمنایی دگر بود

سرم سرگرمِ مینایی دگر بود

 

شبی سرخوش شبی آرام شبی مست

شبی مانندِ شب های دگر مست

 

گرفتم از لبِ سرخش لبی را

زدم بر زخمِ دل مرهم شبی را

 

دو چشمانم به رخسارِ چو ماهش

شدم خیره به چشمانِ سیاهش

 

لبش در گوشِ من صد راز می گفت

سخن با عشوه و  با ناز می گفت

 

جنونِ دست او با نم نمِ اشک

فرو افتاده در من زمزمِ اشک

 

صدای نم نمِ باران به شیشه

مدامم مست میدارد همیشه

 

صنم با من مدارا کرده امشب

غمِ ما را مداوا  کرده امشب

 

به لبخندی مرا از من جدا کرد

به دردِ عشقِ خود هم مبتلا کرد

 

شدم مجنونِ لیلای وجودش

وجودش نه!همه بود و نبودش

 

محمد عاشقی را لاف میزد

سخن از عین و شین و قاف میزد

 

هر آنکس عاشقِ این نام باشد

کجا دور از رخش آرام باشد !؟

محمد شمس