شطرنج

همیشه برده خواه تو ، همیشه مات خواه من !

بچین ، دوباره میزنیم ، سفید تو ، سیاه من !

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه ، من !

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر

همیشه کل راه تو ، همیشه نصف راه ، من !

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ ، تو

نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه ، من !

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من !

دوباره رو سفید تو ، دوباره رو سیاه من !        

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من !

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من .

" غلامرضا طریقی "

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهتاب

سلام....... سایه ردپای شب و سکوت من و هق هق دلگویه ها .... مگر با صفحه شطرنج دلم چه کرده ای ؟؟ که سربازهای حرفهایم با تفنگ ؛ سکوت را نشانه رفته اند و قلعه های شادی ام به رقص در آمده اند و اسب های مسیر صدای پای زندگی ؛ رام نوازش هایت شده اند فیل های احساسم تن نازی می کنند وزیر قلبم به ابری ترین آسمان هم طعنه می زند و شاه دلم هم همان یک حرکتش را به چشمان تو بخشیده !!! مشغول حرکت مهره ام ... یک چشم به ساعت و تقویم یک چشم به تو .......