پاییز

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند         

 علی رضا بدیع

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

تا پاییز نباشه بهار زیبا نمیشه...[گل][گل][گل]

مهــــــــتاب

...و ما چه نادانسته از تو گذر خواهیم کرد فصل نارنجی غمگین...

عاشقانه های حوا

تو میدانی از مرگ نمی ترسم فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم... "عباس معروفی

عاشقانه های حوا

تو میدانی از مرگ نمی ترسم فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم... "عباس معروفی

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عاشقانه های حوا

نگــذار دیگران نام تـو را بـدانند همین زلال چشمانت برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست...

رهاراد

وااااااااااااای این شعر معرکه س . من عاشق این شعر شدم