دلبری...

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

 آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

 

 حامد عسکری

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ی دختر خوب

در خاطری که تو هستی دیگران محکومند به فراموشی ! این را به همه بگو ...!

مژگان

درود بر شاعر و احسنت به انتخاب زیبای شما http://sokootebaran.persianblog.ir

مهتاب

با اجازه من در وبلاگ خودم ميگذارم!

یاسمین

مطالب وبتون عالیه... موفق باشید...[گل]

butterfly

هی!!! آشنای قدیمی!! اینجا که می آیی...سکوت کن!! به احترام محبتی که بینمان مرد!! همین چند وقت پیش.. ... روزی مثل امروز..

تنهاي تلخ

اينجازمهريرتنهايي ست... تلخي سكوت تنهايي... ...

صدف

وبلاگ عالی دارین خیلی مطالبش جالب[گل]