بدنام...

 

ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی!

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

 داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...

علیرضا بدیع

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

سلام زبان شعری امروزی و روانی دارید شعری زیبا خواندم با تعابیری بدیع زنده باشید

مهسا

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم , تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد , من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

ane

[گل]

یک نفس

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی... منم شال میخوام[نیشخند]

زهرا

Loading… ████▒▒ 10% Loading… ████▒▒ 20% Loading… ████▒▒ 30% Loading… ████▒▒ 40% Loading… ████▒▒ 50% Loading… ████▒▒ 60% Loading… ████▒▒ 70% Loading… ████▒▒ 80% Loading… ████▒▒ 90% . . . . . . . . . . . . UPДм

مهتـــاب

می بـــــافم بـرایت شــــــــالی از جنـس دل..

قلم

شعر زیبا و پر احساسی بود در ضمن با اجازه من شما را لینک کردم

سمیه

سلام ممدرضا خیییییییییییییییلییییییییییی عالی بود خوشمان امد راستی اگه باتبادل لینک موافقی ی تار مومو اتیش بزن سه سوته لینکت میکنم دادا[نیشخند][گل]

سایه

عالی