زهر مار وعسل

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینه را غرق تماشا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را میخاهم
گور بابای دلی را که به اغوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهی خرامان! سر جایت بتمرگ
هی نخاه اینهمه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میایی در خاب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری

لعنتی! عمر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری



شهراد میدری

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
raha

واااااااا چرا انقدر عصبانی؟؟؟؟؟ خوددرگیره نه؟

نفیسه

چه جاللللللللللب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شعر اینطوری تا به حال نخونده بودم. خییییییلی باحال بود.

مریم

این وبلاگت در مقایسه با وب دیگتون ترسناک نیست [چشمک]

سپیده

برای همدل ِ خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد ؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه ی تو را دریابد...[گل]

خسرو پيري

صافی آب مرا یاد تو انداخت رفیق تو دلت سبز ، لبت سرخ ، چراغت روشن چرخ روزیت همیشه چرخان ، نفست داغ ، تنت گرم ، دعایت با من روزهایت پی هم خوش باشد.[گل][گل][گل][گل]

متین

سلام. شعر زیبایی بود. آفرین به ذوق شما

پرنیان حامی

برگشت به سبکی تقریبا فراموش شده ...واسوختی غمگین و تلخ ..