و چند رباعی قدیمی تر...

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سرزلف نگار ی بوده ست
وین دسته که در گردن او می بینی
دستیست که در گردن یاری بوده ست.

××××××××××××××××××××××

نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود به سنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و بکام آسودن

××××××××××××××××××××××

ای صاحب فتوی ز تو پر کار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خون خوار تریم

××××××××××××××××××××××

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت

 

 خیام

ىی نوشت:دیروز فرصتی دست داد تا بروم نیشابور و به عطار و خیام سری بزنم.این چهار رباعی به این بهانه تقدیم شما..

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد؛ و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض؛ تا بیاید از راه ا؛ز خم پیچک نیلوفرها؛ روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...

دنیا

سلام شعرهای قشنگی توی وبلاگتون گذاشین امیدوارم بیشتر بشن

پرنیان حامی

سلام؛ ممنون از حسن انتخابتون[گل]

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

کلبه مهر

سلم. وبلاگ قشنگی دارین. شعر زیباییه.به منم سر بزنین.